از وقتي يادم مي آيد فقط زندگي بود ، زندگي
زندگي مسير رودخانه‌ايست كه گاهي آرام ، گاهي خروشان و گاهي …
درست زماني كه پا به اين دنيا گذاشته‌ايم همان لحظه‌اي بدو تولد را مي‌گويم اگر گريه‌اي سر نداده‌ايم با زدن پر پشتمان به ما مي فهماندند گريه كن ، گريه كن تا زندگي كني.

زماني كه مرا در آغوش پر مهر مادر انداختند گفتند : بنوش ، تا زندگي كني.
زماني كه كلمه ا… را در گوشهايم زمزمه مي‌كردند و آرامش خاصي در من بوجود مي‌آمد به من فهماندند يه فكر او باش تا ، زندگي كني.
زماني كه با آمدنم لبخندي بر لبان خانواده نشست به من فهماندند تو نيز لبخند بزن ، تا زندگي كني.
زماني كه قد كشيديم ، بزرگ شدم و مرا به مدرسه‌ي عشق و دوستي فرستادند ، در آنجا نيز به م فهماندند ، بخوان ، بنويس تا زندگي كني.
زماني كه فهميدم مادرم چطور شمع وجودش مي سوزد تا مرا با زندگي آشنا كند به من فهماند ، عشق و محبت را بياموز ، تا زندگي كني .
زماني كه ديدم پدرم يگانه مرد روياهايم چه صبورانه تلاش مي كند تا چرخ زندگي را بچرخاند و هيچ معترض نمي‌شود به من فهماند ، تلاش تنها راه رسيدن ، بياموز تا زندگي .
اينك من يك انسان رشد كرده و تقريباً كامل هستم كه زندگي را باز خواهم آموخت ،
 هنوز فرسنگ‌ها راه مانده تا زندگي كنم ، مي دانم
و اما من ، شايد من ، تو و يا هر كس ديگري باشد كه زندگي را با خيال و روياهايمان از ابتدا سر گرفتيم و مسيري را براي رسيدن. به ميل خود انتخاب كرديم تا باز بفهميم زندگي كنيم ، زندگي …

سمانه اورك
 

 
 
 
 

  Powered By : Miadgah Group