|

انسان
انسان نجوا كرد:خدايا با من حرف
بزن
مرغ دريايي آواز خواند،انسان
نشنيد
سپس انسان فرياد زد:خدايا با من
حرف بزن
رعد در آسمان پيچيد،اما انسان گوش
نداد
انسان نگاهي به اطرافش انداخت
وگفت :خدايا بگذار ببينمت
ستاره اي درخشيد ولي انسان توجه
نكرد
انسان فرياد زد خدايا معجزه اي به
من نشان بده
زندگي متولد شد ، اما انسان
نفهميد
انسان با نااميدي گريست
خديا با من در ارتباط باش،بگذار
بدانم اينجايي
بنابراين خدا پايين آمد و انسان
را لمس كرد
ولي انسان،پروانه را كنار زد و
رفت
نيما رستمي آل خورشيد
ميعادگاه
مولايم ! توان آن را ندارم تو را
آنچنان كه در قلب و روحم جاي داري
در اين كلمات بيروح جاي دهم و
همزمان كه دلم از تنهايي و وحشت
به تنگ ميآيد با خواندن آن تو را
بياد بياورم.
از انبوه آرزوهاي انجام نيافته به
تنگ آمدهام و چارهاي ميجويم تا
از اين حصار خود ساخته راهي بسوي
روشن ترين فانوس راه ناداني باز
كنم و از تو بخواهم، كه تويي آرام
كنندة وجود بهم ريختة ما.
عظمت و بزرگواري تو چون سجدة پاك
قلبهاي قاطع و عاشقي است كه طلوع
خونين چشمان خستة انتظارشان در
همهمة وجودي كه در سكوت بي پايان
غوطهور است را موجب ميشود .
پس از روي صداقت و صفا به تو كه
در ميان سجدهگاه چشمانت محرابي
از عشق گشوده نمودهاند تا
كبوتران سبكبال مشتاق ميعادگاهي
در سكوت داشته باشند بگويم ؛
مولاجان هر صبح جمعه منتظر آمدنت
هستم ...
|