|

يك روز دانشجو يي
ساعت 30/8 صبح
در حال نگاه كردن به ساعت هستي بي
خيال صداهاي اطراف : ‹‹ ترمينال
›› ‹‹ فلكه ›› چهر راه‹‹ يك نفر
حركت ›› حركت صداي بوق ممتدماشين
خلوت را پر مي كند و تا مي آيي
هرچي از دهنت در مي آيد بهش بگي ،
ميبيني كه خبري ازش نيست .
ساعت 35/8 صبح
خودتو جمع و جور مي كني ، خيلي
آرام و با وقار گام برمي داري
.براي فرار از زير نگاههاي جستجو
گر و كنجكاو كه كه هر سه متري
تورا نظاره مي كند ،بي اختيار بر
زبانت جاري مي شود : سلام خسته
نباشيد و در دلت ….
ساعت 38/8
پاهايت در حال سبقت گرفتن از هم
براي رسيدن به كلاس و سرت در حال
چرخيدن و مشغول نظاره اي متقابل
.‹‹ خدايا مگه اينا بي كارن ،
وقتي كلاس ندارند اين كله سحر پا
شدن آمدن دانشگاه منو نگاه كنن
››. هر روز اين سئوال را اول صبحي
وقتي از جلو دانشگاه تربيت بدني
مي گذري از خودت مي پرسي .
ساعت 40/8 با حسرت به صف طولاني
نگاه مي كني ‹‹ كاش زودتر مي آمدم
و امروز به منم ژتون مي رسيد ‹‹
اخه اين چه وضعيه فقط تا ساعت
30/9 ژتون مي فروشن ››. اما عقربه
هاي ساعت ،منتظر فكر و خيالات تو
نمي ايستد و گذر آنها تو را از
اين فكرها بيرون مي آورد و عجله
بيشتر براي رسيدن به كلاس .
ساعت 45/8
‹‹كدوم كلاس بود …! ›› هرچي به
مغزت فشار مي آوري يادت نمي آيد
به كدام كلاس بايد بروي . مشغول
برنامه نصب شده بر روي درب كلاسها
مي شوي . ‹‹ كلاس 9-1 ن…. كلاس
112ن … كلاس 116ن…. كلاس … ) !
ساعت 55/8
چشمانت از خوشحالي برق مي زنند ‹‹
كلاس 312) . يك لحظه مكث مي كني
تا آروم بشي و نفس نفس نزني ، با
خودت مي گي ‹‹ اين هفته به استاد
چي بگم ›› تو اين فكرا هستي و با
دقت و وسواس خاصي دستگيره در را
مي آوري پايين كه تابلو نشه ، مي
خواهي وارد كلاس شوي اما زنجير
نگاه استاد پاهاي تورا از حركت
نگه مي دارد، به من و من مي افتي
‹‹استاد به جان خودم اتوبوس توراه
پنچر شد ››! ‹‹ترمينال شلوغ بود
›› ‹‹ ماشين توراه كرد ››! ‹‹
امروز به خاطر طرح ماشين هاي
فرسوده را ننده ها اعتصاب كردن ››
! و … نگران نيستي چون مي داني كه
دوستات از همه لحاظ دهنشون قرصه و
مثلا لو نمي دن كه ديشب توي خانه
دانشجويي تا 5/4 صبح بيدار بودي و
صبح هر چي صدات كردندبيدار شدي و
خواب موندي . با همه اينها استاد
با گرفتن اين قول كه ديگر تكرار
نمي شه ،اجازه ورود صادر مي كند و
ته دلت خوشحالي كه استاد هر هفته
فراموش مي كند .
ساعت 25/9 ( كلاس درس)
رديف آخر ،دست زير چانه ها ،پاها
كشيده سر تكيه به ديوار و چشماني
كاملا بسته . ناگهان دست از چانه
رها مي شه و تو به خودت مي آيي مي
بيني كه نيم ساعت هست كه خواب
تشريف داري، چند دقيقه اي طول مي
كشد تا حواست سر جايش بيايد .

ساعت 35/9
تخته سياه پر از مطلي شده ‹‹ خسته
نباشيد ›› ‹‹ استاد خسته نباشيد
›› ‹‹ استاد مغزمون نمي كشه ›› ‹‹
استاد كلاس داريم ›› …! به گوش مي
رسد و توهم خدا خواسته همصدا با
بقيه مي شوي . اما استاد بي توجه
به اين حرفها تخته را پاك مي كند
و آه از نهاد همكلاسيها بلند مي
شود .
ساعت 45/9 ( همان كلاس )
‹‹ عزيزان من استثناً اين هفته
جلسه مهمي دارم و بايد ساعت ده
برسم ››. استاد بدون حضور و غياب
پايان كلاس را اعلام ميكند .‹‹اه
، اين چه شانسيه كه من دارم
،هروقت مي يام ،حضور و غياب نمي
كند، ››تو اين فكرا هستي كه باز
سئوال هفته هاي قبل تكرار مي شود
‹‹ عجيبه هر هفته استاد يك ساعت
قبل از پايان كلاس جلسه مهم داره؟
›› با اين حال خوشحالي كلاس تعطيل
شده و سريع از كلاس مي زني بيرون
.
ساعت 55/10
در حال قدم زدن در محوطه دانشگاه
و مشعوف از منتاظر طبيعي و غير
طبيعي موجود و گرم گفتگو با
دوستان .يكي از دوستان پيشنهادي
مي دهد ‹‹ بچه ها نمي يايين پايين
برويم كلاس ، مي گن استاد حضور و
غياب مي كند) ‹‹ بي خيال بابا ،
يكي دوو جلسه ديگه مي ريم مي گيم
! استاد بيمارستان بستري بوديم يا
اينكه مشكلات خانوادگي داشتيم و
داشتن پدر و مادرم از هم طلاق مي
گرفتن و يكدفعه حاضري همه
غيبتهامون را مي زنيم ›› همه با
ملايمت سر حرف او تاييد مي كنند
واوئقات خوششون را با رفتن سر
كلاس خراب نمي كنند .
ساعت 43/11( محوطه دانشگاه )
اولي ‹‹ اي بابا كاش آدم گرسنه
نميشد ›› دومي ‹‹ از بس كار فكري
مي كنم زود گرسنه مي شوم ،مي گن
مغز انسان 40 درصد از مواد غذايي
بدن را مصرف مي كنه ) سومي جدي !
مي بينمي اينقدر زود ،زود گرسنمون
مي شه ›› اولي ،( با لحني تمسخر
آميز ) ‹‹ بچه ها حالا كه
خودمونيم ، نمي دونم ما كي از پس
اين كاراي فكري رو مي كنم ،درس كه
نميخونيم ،سر كلاس كه نمي رويم يا
مي خوابيم ›› . دومي ‹‹ اين چه
حرفيه ،دانشجو كه هستيم ، لابد
فكر كاري مي كگنيم كه بهمون مي گن
دانشجو ، بي خودي كه به كسي
جوينده دانش نمي گن حتما يه چيزي
هست ››.
ساعت 50/11 – ( جلوي سلف دانشگاه
)
‹‹ در حسرت ديدار تو آواره ترينم
›› اين بيت رو با حسرت زمزمه مي
كني ، اولي ‹‹ عجيبه كه آدم گرسنه
مي شود ، چقدر ژتون براش باارزشه
›› و با خودت مي گي ‹‹ كاش الان
يك ژتون داشتم ›› اخه قبلا اين
ضرب المثل رو شنيدي كه ‹‹ لنگه كف
در بيابان غنيمته ›› دومي ‹‹ اگه
زودتر بيدار مي شديم ،مي تونستيم
يك ژتون بگيريم ،اگه ژتون كارتي
نبود يا لااقل پيش فروش مي شد
چقدر خوب مي شد ›› اولي ‹‹ يكي
نيست بگه اخه كسي كه دير مي ياد
يا كلاس نداره چرا بايد از ژتون
غذا محروم بشه و…) در حال اين
حرفها و درد و دل هستيد كه مسير
تون را از سلف به سمت بوفه تغيير
مي ديد .
ساعت 10/12 ‹اي بابا چقدر بوفه
شلوغه› . بالاخره ساندويچ و
نوشابه مي گيري . از شدت گرسنگي
يه گاز گنده مي زني. ‹ عجيبه اين
كه فقط مزه نون ساندويچ مي ده › !
نگاه كه مي كني بيشتر از يكي دو
پر كم رنگ گوجه و خيار شور در
كنار يك تكه ماده سوخته به نام
همبرگر به چشم نمي خوره . خلاصه
با اشتها و ولع همشو مي خوري اما
عجيبه كه احساست نسبت به قبل از
خوردنش فرقي نكرده .و هنوز غوغاي
هانگري در شكمت برپاست . تنها
تفاوتش جيب خالي تو هست كه ديگه
بهت اجازه نمي ده دومين رو سفارش
بدي.
ساعت 45/12 سر بر زمين . پاها
دراز و چشماني بسته .
در خانه نشسته اي سر سفره و مشغول
تناول غذاهاي رنگين سر سفره هستي
و داري از زندگي لذت مي بري كه
يكدفعه بوي سوختگي همه مشامت رو
پر مي كنه. هر لحظه اين بو قوي تر
مي شه تا اينكه حتي نفس كشيدن
برات دشوار مي شه . چشمانت رو
سريع باز مي كني و پاي محجوب از
جوراب دوستت رو از جلوي دماغت
كنار مي زني. از خونه و سفره خبري
نيست و تو از استشمام بوي جوراب
از خواب غفلت بيدار شدي .
محمد آذركيش
|