مرد آستين لباسش را بالا مي‌زند ، دمپايي به پا مي كند و به حياط مي‌رود . لب حوض مي‌نشيند ، دقايقي به بازي كردن ماهي ها خيره مي ماند . صداي پاي زن او را از افكارش بيرون مي‌كشد و زير لب مي‌گويد : بر شيطان لعنت.
زن در حاليكه حوله را به دستش مي‌دهد مي گويد : اصغر زودتر نمازت رو بخون مي‌بيني كه اين بچه‌ها از گرسنگي مردن. مرد در حال وضو گرفتن مي‌گويد : تو برو من الان مي يام ، مي‌خواي زودتر شام بچه ها رو بده چون من اصلاً گرسنه نيستم.
زن اخمي مي‌كند و مي‌گويد : ببين اصغر ، دوباره مي‌خواي اوقات تلخي كني يه شب زود اومدي خونه ها ، بيا يه كم بشين پيش بچه‌هات ، باهاشون حرف بزن ، من چقدر بايد باهاشون سر و كله بزنم ، لامُسب پدري گفتن ، بزرگي گفتن.
مرد كه سعي مي‌كند ، عصبانيتش را پنهان كند مي‌گويد : باز كه شروع كردي زن ، امشب اصلاً حوصله تو يكي رو ندارم.
زن صدايش را كمي بالا مي‌برد : اصغر تو امشب يه چيزيت هست ، يعني اصلاً يه مدتيه يه طورايي شدي من ديگه تحمل ندارم.
زن نگاه از مرد مي‌گيرد و به اتاق مي‌رود . در را پشت سر خود محكم مي‌بندد و مرد دمپايي جلوي پايش را به گوشه‌ي حياط پرت مي‌كند و با عصبانيت به اتاقش پناه مي‌برد و روي سجاده مي‌ايستد. الله اكبر
اي كاش پول بيشتر مي‌داشتم اونوقت مي‌تونستم اون آپارتمان رو بخرم فردا مي‌روم پيش مرتضي شايد بتونه يه كاري برام بكنه شايد طرف رو راضي كنه بيشتر بهم وقت بده.
سمع الله لمن حمده
يادم باشه وقتي مي خوام برم مغازه اول يه سري به حاج حبيب بزنم شايد بتونم يه كمي ازش پول قرض كنم. نبايد دست رو دست بذارم.
ربنا آتنا فيالدنيا ...
بابا زودتر بيا از گشنگي مرديم.
كاش همون روز كه معصومه بهم گفته بود بهش مي‌گفتم كه نمي‌تونم ، حالا هم دير نشده بايد جريان رو بهش بگم.
علي مگه بهت نمي گم صداي تلويزيون رو كم كن بابات داره نماز مي‌خونه . زن رو به بقيه بچه‌ها مي كند ، شما هم ساكت باشيد پدرتون مي‌ياد كمي صبر كنيد ، از گرسنگي كه نمي‌ميريد.
السلام عليكم و رحمه الله و بركاته.
مرد اندكي متفكرانه به مهر روي سجاده نگاه مي‌كند و تسبيح را در دست مي چرخاند نگاه از مهر گرفته و با تعجب نگاه مي كند به نقش كاغذ ديواري روبرويش ،‌اخمي مي‌كند و زير لب مي گويد : چند ركعت خوندم . اصلاً يادم نمي ياد.
بابا زود باش ديگه.
مرد سرش را به در اتاق مي چرخاند ، پسرك ملتمسانه به پدرش نگاه مي كند و دوباره مي گويد : بابا چرا نمي ياي مامان خيلي عصبانيه.
مرد با عجله از روي سجاده بلند مي‌شود و مي‌گويد :‌برو به مامان بگو شما شام بخوريد تامن هم بيام. سري تكان مي‌دهد و سپس مي‌گويد : اصلاً نفهميدم چي خوندم.
بلند مي‌شود دستانش را به سمت بالا مي‌برد ، الله اكبر.

سمانه اورك
 

 
 
 
 

Powered By : Miadgah Group