|

شنيده بوديد
توماس اديسون " مخترع لامپ از
تاريکي مي ترسيد.
"جان تايلر" رئيس جمهور سابق
آمريكا 15 بچه داشت .
ولتر : نويسنده مشهور فرانسوي
وقتي شنيد كه يكي از وزراي سنگدل
فرانسه ، به بيماري سنگ كليه
مبتلا شده ، به دوستانش گفت :
بالاخره قلب اين آقا ، توي كليه
اش افتاد ، چه حادثه اي! .
بتهوون:قبل از ساختن آهنگ سرش را
در آب سرد فرو مي كرد .
سرژيلبرت بكار :وقتي داستاني را
به منشي خود ديكته مي كرد ،
دستمالي روي چشمش مي بست تا فكرش
آسوده باشد .
كودك دانا
دو حكيم فرزانه با هم دوستي
داشتند .روزي يكي از آنها بر
ديگري ميهمان بود در ميان گفتگوي
آن دو ، فرزند خرد سال حكيم
ميزبان نيز ، به جمع آنان پيوست .
حكيم ميهمان براي اينكه هوش و عقل
كودك را بسنجد گفت : اگر گفتي خدا
كجاست من برايت يك جفت جوراب قشنگ
مي خرم . كودك ، بدون تأمل پاسخ
داد : شما بگوييد كه خدا كجا نيست
، من برايتان يك جفت كفش خواهم
خريد .
حرف حساب
روزي يكي از منتقدين نزد "برنارد
شاو" آمد و ضمن صحبت به شوخي گفت
: تو بزرگترين مرد روزگاري اما
فقط يك عيب داري . شاو به سادگي
هرچه تمام تر پرسيد : چه عيبي
دارم ؟ آن مرد گفت : زياد دنبال
مال دنيا مي روي .
برنارد شاو لحظه اي سكوت كرد و
پرسيد ، تو دنبال چه چيزي مي روي
آن مرد گفت من در پي فضيلت و شرف
مي روم . برنارد شاو خنديد و گفت
: پس قضيه حل شد معلوم مي شود هر
كس دنبال چيزي مي رود كه فاقد آن
است !
بهتر است اينگونه باشيم
با تمجيد و تحسين و قدر داني
صادقانه اي آغاز سخن كنيد .
به اشخاص اعتبار و شهرتي پسنديده
بدهيد تا خود را شايسته آن
نمايند.
بجاي دستور و پند ، دستور را به
صورت پرسش ادا کنيد.
دوستانه آغاز سخن بگوييد ، يا
دوستانه شروع به صحبت کردن
نماييد.
بگذاريد تا ديگران فكركنند كه هر
انديشه اي متعلق به خودشان مي
باشد.
|