

خانمي طوطي خريد اما روز بعد آن
را به مغازه برگرداند و به صاحب
مغازه گفت: اين پرنده صحبت نمي
كند ! صاحب مغازه پرسيد: آيا در
قفس آيينه اي هست؟ طوطيها عاشق
آينه اند.آنها تصويرشان را در
آينه مي بينند و شروع به صحبت مي
كنند آن خانم يك آينه خريد و رفت.
روز بعد باز آن خانم برگشت،طوطي
هنوز صحبت نمي كرد.صاحب مغازه
پرسيد : نردبان چه؟ آيا در قفس
نردباني هست؟ طوطيها عاشق نردبان
هستند آن خانم يك نردبان خريد
ورفت.
اما روز بعد باز هم آن خانم آمد
صاحب مغازه گفت : براي قفس يك تاب
بخر به محض تاب خوردن حرف خواهد
زد آن خانم با بي ميلي يك تاب
خريد و رفت.
وقتي آن خانم روز بعد وارد مغازه
شد ، چهره اش كاملاً تغيير كرده
بود او گفت: طوطي مرد ! صاحب
مغازه يكه خورد و پرسيد: واقعاً
متاسفم ، آيا اويك كلمه هم حرف
نزد ؟
آن خانم پاسخ داد: چرا ! درست قبل
از مردنش با صداي ضعيف از من
پرسيد كه مگر در آن مغازه ، غذايي
براي طوطيها نمي فروختند ؟

نجار پيري بود
كه مي خواست بازنشسته شود و به
كارفرمايش گفت : كه مي خواهد
ساختن خانه را رها كند و از زندگي
بي دغدغه در كنار همسر و خانواده
اش لذت ببرد.
كارفرما از اينكه ديد كارگر خوبش
مي خواهد كار را ترک كند ، ناراحت
شد.
از نجار پير خواست كه به عنوان
آخرين كار ،تنها يك خانه ي ديگر
بسازد.
نجار پير قبول كرد، اما كاملاً
مشخص بود كه دلش به اين كار راضي
نيست .
او براي ساختن اين خانه، ازمصالح
بسيار نا مرغوبي استفاده كرد و با
بي حوصلگي به ساختن خانه ادامه
داد. وقتي كار به پايان رسيد ،
كارفرما براي وارسي خانه آمد. او
كليد خانه را به نجار داد و گفت :
»اين خانه متعلق به توست . اين
هديه اي است ، از طرف من براي تو«
. نجار يكه خورد. مايه تأ سف بود!
اگر مي دانست كه خانه اي براي
خودش مي سازد، حتماً كارش را به
گونه اي ديگر انجام مي داد...

روزي يك مرد ثروتمندپسر بچه كوچكش
را به يك ده برد تا به اونشان دهد
مردمي كه درآنجا زندگي مي كنند
چقدر فقير هستند.
آن دو يك شبانه روز در خانه محقر
يك روستايي ميهمان بودند در راه
بازگشت ودر پايان سفر مرد از پسرش
پرسيد: نظرت در مورد مسافرتمان چه
بود؟
پسر پاسخ داد: عالي بود پدر.
پدر پرسيد : آيا به زندگي آنها
توجه كردي؟
پسر پاسخ داد: بله پدر!
پدر پرسيد : چه چيزي از اين سفر
ياد گرفتي؟
پسر كمي انديشيد و بعد گفت:
فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم
و آنها چهار تا. ما در خانمان يك
فواره داريم و آنها رودخانه اي
دارند كه نهايت ندارد. ما
درحياطمان فانوسهاي تزئيني داريم
و آنها ستارگان را دارند.حياط ما
با ديوارهايش محدود مي شود اما
باغ آنها بي انتهاست!
با شنيدن حرفهاي پسر، زبان مرد
بند آمد، پسر بچه اضافه كرد:
- متشكرم پدر. تو به من نشان دادي
كه ما چقدر فقيرهستيم

نوازندگی من چطور است ؟
گورنیگ ، پاهایش را جفت کرد و به
حالت خبردار ایستاد و گفت :
قربان ! مردم دنیا سه دسته اند :
اول آنها که اصلا پیانو بلد
نیستند . دوم ، آنها که بد پیانو
می زنند . سوم ، آنها که در
نواختن پیانو بسیار مهارت دارند .
خوشبختانه جناب هیتلر که همه جا
مقام اول را داشته اند در این
مورد هم اول هستند.

روزي انيشتين به چارلي چاپلين گفت
: چيزي كه باعث شده تو مشهور شوي
اين است كه همه مردم حرف هاي تو
را مي فهمند .
چارلي گفت: و چيزي هم كه موجب شده
تو مشهور شوي اين است كه كسي حرف
تو را نمي فهمد .
|